اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

اميرعلي

اميرعلي منم !

بابا عباس در حال شكستن قنده و طبق معمول هميشه  كه اميرعلي بايد همه كار را خودش تجربه كنه ، با اصرار ميگه: شما زحمت نكشيد ، بده به من! و باباعباس كه ميگه نه نميشه تو بلد نيستي و.... كلنجار پدر و پسر ادامه داره كه مامان آزي وساطت ميكنه : بابا اجازه بده به اميرعلي ، اميرعلي هم بلده ...  اميرعلي : اميرعلي منم ! من بلدم ! مامان آزي : باباعباس : پ.ن : يعني باباعباس تا اون موقع نميدونسته اميرعلي كيه ديگه ... تازه افتخار آشنايي پيدا كرده ... عجب سعادتي ...   ...
11 فروردين 1392

سیم های برق

دیشب استاد برق کار تا دیروقت مشغول کار روی کلید های برق بود که بواسطه نصب دکور جدید ورودی خونه, باید جابجا میشدن و این یعنی یه ضیافت شاهانه برای بساط کنجکاوی امیرعلی! در بخشی از ماجرای کنجکاوی , امیرعلی سیم چین را از عمواستاد قرض گرفت و به مامان آزی داد تا از هر رنگ سیم , کمی جدا کنه ... "بنظر مامان آزی برای آموزش رنگ ها , مفید بود" بازی جالبی توسط گل پسر ابداع شد, سیم ها را دسته می کرد, دونه دونه رنگ ها را می گفت , می پیچوندشون و بعد به مامان آزی می گفت : کثیف شد صافش کن لطفاً ! و یاد گرفت بجای کثیف شد بگه پیچ خورد و خلاصه یه ساعتی مشغول بود و در آخر هم گفت : " فردا سیم ها را ببرم خونه مامان جون , ببینه که بلدم همه رنگا را بگم ...
3 اسفند 1391

صاف شو !

باباعباس چندتایی لامپ کم مصرف خریده , امیرعلی هم هیجان زده مشغول بررسی خرید جدید بابا بود, در حالیکه یکی از لامپ ها را در دست داشت و با لحنی امرانه بهش می گفت صاف شو ! در یک چشم به هم زدن وقبل از اینکه مامان آزی بتونه عکس العملی نشون بده لامپ بیچاره را محکم به زمین کوبید!!! مامان آزی که فقط تونست امیرعلی خان را از محل پودر شدن لامپ دور کنه , می شنید که گل پسر می گه : لامپا دعوا کردم , صاف نمیشد,  اٍ....
1 اسفند 1391

شیرین عسل مامان آزی

شیرین زبونی ها و شیرین کاری های گل پسر لحظه به لحظه بیشتر میشه  و ثبتشون سخت تر اما جالب ترینشون از نظر مامان آزی ایناس: *   پازل ١٨ تیکه "ماشین ها" که در ابتدا چیدن تکه هاش زمان بر و با کمک مامان بود ولی بعد از یک روز کلنجار امیرعلی باهاش بدون کمک و فورا انجام میشه, به تازگی آموزش به باباعباس را هم شروع کرده ! *   ساعت ٩ شب ٢٢ بهمن نور افشانی از پارک ملت انجام میشد که برای تماشای بهتر, مامان و بابا و امیرعلی رفتن اونجا, در راه برگشت به خونه بعد از اتمام نور افشانی و به سختی راضی کردن امیرعلی برای برگشتن:     مامان آزی : پسر گلم نورافشانی قشنگ بود ؟ دوس داشتی ؟  &n...
24 بهمن 1391

صبح قشنگ پاييزي و شیطنتای امیرعلی

از شهركرد، اصفهان و تهران  شاهد موج شديد اعتراض به مامان آزي بخاطر بروز نكردن وبلاگ اميرعلي هستيم. مامان آزي نمي نويسه چون شيطنتاي اميرعلي اصلاً بهش امان نمي ده ، باور كنيد تنبلي نمي كنه ... اصلا براي اينكه ثابت بشه مامان تنبلي نمي كنه بذارين براتون مفصل تعريف كنه  از شيطنتاي شازده پسر در يك صبح قشنگ پاييزي ، صبح جمعه 28 مهرماه 91: امروز روزتعطيله ولي نه روز استراحت ...  باباعباس كه همچنان مشغول كاراي ساختمونه ،  بلافاصله بعد از خوردن صبحانه به قول اميرعلي ميره ساختمون، خونه بسازه. مامان آزي هم بخاطر شاغل بودن  مجبوره بيشتر امور مربوط به نظافت و سروسامون دادن به خونه را بذاره واسه روزاي تعطيل. اميرعل...
8 آبان 1391

مراسم شیرخوردن نیمه شب

در طول شب اميرعلي يكبار واسه شير خوردن بيدار ميشه ، حدودا ساعت 3 نيمه شب و در حالي كه به مامان آزي مي گه: مامان درست،  همه چراغ هاي خونه را روشن مي كنه، حتي چراغ هاي راهرو و راه پله وتا زماني كه دوباره خوابش نبرده اجازه نميده هيچكدوم از چراغا  خاموش بشن !
8 شهريور 1391

مرتب كردن دراور لباسها

مامان آزي با اجازه   مي خوام لباسامو كه مامان آزي تو دراور مرتب چيده به سليقه خودم بچينم ! عالي شد ، من به خودم افتخار مي كنم كه پسر خوبيم و به مامانم كمك مي كنم ! بله بله ... خيلي آقايي شما ... ...
6 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اميرعلي می باشد